بیا برویم. درختان ِمیوه و کلبههای دور انتظار ِما را میکشندباید میوههای بسیار را از شاخه دستچین کنیم که جشنِ زندگی برپا شود. بیا برویم آنجا که دشت از سفیدی گلهای وحشی همچو مهتاب ِدر شب میدرخشد.هنوز هم منتظرم دستانام از شاتوت سرخ شود. با تو هر سبزی و هر درخت امیدی تازه است.بیا به جایی دور برویم که اسبان آزادانه میتازند و بوسههامان در سایهسار ِراستی و عشق نغمهی آزادی میخواند. باید برویم و تمام این سالها را به دَر کنیم. سالهای بسیاری غم بر سینهام کوفت و جهانم غمگین شد.فرصتی برای رفتن میخواهم. لباسهای کمی را در چمدان میگذارم ونامههایی کوتاه مینویسم. برایشان از معجزهی داشتنات و خواندنات میگویم.مینویسم که دستخطَم آغشته به شور زندگیست. مینویسم زمان کوتاه است و سالها در پی هم میگذرند. باید برویم. آنجا که رنگها زبان سخن دارند. آنجا که پروانه از شانهی ما میپرد وآسمان را درمینوردد. در این جهان دستهای تو دستهای نجاتگری است کهمُرده را از گورِ خفته بیرون میکشد و به زیباییها میسپارد. عزیز ِمن! سالهای زیادیست خستهگی را سوار بر شانه به هر کجا که میروم میکشانم.سالهای زیادیست نمیدانم زندگی بدونِ اضطرابها و دردهایش چگونه است. بیا برویم آنجا که من جُز نامات دهان به سخن نگشایم. کلیدها را روی میز میگذارم. در و پنجرهها را باز میگذارم و یادداشتی نیمخطی از ما میماند؛«رفتهاند در جستجوی اُمید.»
جبران نمیشوی...
ما را در سایت جبران نمیشوی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 8
تاريخ: دوشنبه
12 دی
1401 ساعت: 13:57